باید مدتی در آتش جدایی بسوزی تا پخته شوی, هنوز آمادگی عشق را نداری. عاشق بیچاره برگشت و یکسال در آتش دوری و جدایی سوخت, پس از یک سال دوباره به در خانة معشوق آمد و با ترس و ادب در زد. مراقب بود تا سخن بی ادبانه ای از دهانش بیرون نیاید.
با کمال ادب ایستاد. معشوق گفت: کیست در می زند. عاشق گفت: ای دلبر دل رُبا, تو خودت هستی. تویی, تو. معشوق در باز کرد و گفت اکنون تو و من یکی شدیم به درون خانه بیا. حالا یک »من« بیشتر نیست. دو »من«در خانة عشق جا نمی شود. مانند سر نخ که اگر دو شاخه باشد در سوزن نمی رود.
گفت اکنون چون منی ای من درآ
نیست گنجایی دو من را در سرا
لا به لای هق هقش گفت: ' اما با یک روز... با یک روز چه کار می توان کرد؟ ...'
خدا گفت: 'آن کس که لذت یک روز زیستن
را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمییابد هزار
سال هم به کارش نمیآید'، آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت:
'حالا برو و یک روز زندگی کن'
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که
در گودی دستانش میدرخشید، اما میترسید حرکت کند، میترسید راه برود،
میترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد، قدری ایستاد، بعد با خودش
گفت: 'وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایدهای دارد؟ بگذارد
این مشت زندگی را مصرف کنم'
آن وقت شروع به دویدن کرد، زندگی را به
سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید، چنان به وجد آمد که دید
میتواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، میتواند پا روی خورشید
بگذارد، می تواند ....
او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما....
اما
در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزدکی را
تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که او را
نمیشناختند، سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او
در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید،
عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او در همان یک روز زندگی کرد
فردای آن روز فرشتهها در تقویم خدا نوشتند: ' امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیست! '
زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است.
امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟
منبع:seemorgh.com
اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا بِنْتَ رَسُولِ اللهِ ، اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا بِنْتَ نَبِىِّ اللهِ ، اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا بِنْتَ حَبیبِ اللهِ ، اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا بِنْتَ خَلیلِ اللهِ ، اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا بِنْتَ صَفىِّ اللهِ ، اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا بِنْتَ اَمینِ اللهِ ، اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا بِنْتَ خَیْرِ خَلْقِ اللهِ ، اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا بِنْتَ اَفْضَلِ اَنْبِیاءِ اللهِ وَرُسُلِهِ وَمَلائِکَتِهِ ، اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا بِنْتَ خَیْرِ الْبَرِّیَةِ ، اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا سِیِّدَةَ نِساءِ الْعالَمینَ مِنَ الاَْوَّلینَ وَالاْخِرینَ ، اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا زَوْجَةَ وَلِیِّ اللهِ وَخَیْرِ الْخَلْقِ بَعْدَ رَسُولِ اللهِ ، اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا اُمَّ الْحَسَنِ وَالْحُسَیْنِ سَیِّدَىْ شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ ، اَلسَّلامُ عَلَیْکِ اَیَّتُهَا الصِّدّیقَةُ الشَّهیدَةُ ، اَلسَّلامُ عَلَیْکِ اَیَّتُهَا الرَّضِیَّةُ الْمَرْضِیَّةُ ، اَلسـَّلامُ عـَلَیْکِ اَیَّتـُهَا الْفاضِلـَةُ الزَّکِیـَّةُ ، اَلسـَّلامُ عـَلَیْکِ اَیَّتـُهَا الْحَوْراءُ الاِْنْسِیَّة
سَل مِنَ الرَفیقِ قَبلَ الطَریقِ وَ عَنِ الجارِ قَبلَ الدارِ نامه/ 31
پیش از آنکه از راه پرسی، از «رفیق راه» پرس، و پیش از آنکه «خانه» انتخاب کنی، از «همسایه» پرس.
بر اساس این فرمایش امام علیه السلام، در زبان فارسی هم ضرب المثلی رواج یافته است که میگوید:«بگو رفیقت کیست، تا بگویم چگونه آدمی هستی». و شاعری، همین معنا را به شعر درآورده است:
تو اول بگو با کیان زیستی؟ پس آنگه بگویم که تو کیستی!
سخن امام، این هشدار را میدهد که انسان باید دقت کند و هنگام سفر، از رفیق راه و همسفر بد و فاسد، دوری جوید، و همچنین هنگام انتخاب خانه، مراقبت کند، تا با اشخاصی نادرست و گمراه، همسایه نشود. زیرا، همسفر فاسد و همسایه گمراه، علاوه بر زیانها و ناراحتیهایی که تولید میکنند، بر اثر همراهی و همنشینی و معاشرت پی در پی، در روحیه انسان، تاثیر بد میگذارند. و چه بسا که انسان پس از مدتی معاشرت با افراد گمراه و فاسد، خود نیز، اندک اندک و ندانسته، به فساد و گمراهی کشیده میشود.
به همین دلیل، ما باید مراقب باشیم و در هر کاری که انجام میدهیم، با کسانی همراهی و همفکری کنیم که مطمئن باشیم درستکار و با ایمان و پاک و نیک کردارند.
البته عشق در نگاه اول وجود دارد، اگر کسی از همان ابتدا با
معیارهایی که در ذهن ناخودآگاهتان لیست شده است همخوانی داشته باشد،
احتمالاً در نگاه اول عاشق او خواهید شد.
آنوقت به خودتان میگویید، «یک لحظه صبر کن، اگه تا حالا با او حتی حرف هم نزدهام پس از کجا میدانم که با معیارهای من جور است یا نیست؟»
خیلی ساده است. معیارهای شما ممکن است شامل طریقه ایستادن، راه رفتن، حرف زدن یا حتی ارتباط او با دیگران باشد. اگر رفتارها، ظاهر یا هر چیز دیگر او شما را یاد کس دیگری بیندازد این اتفاق خواهد افتاد.
مثلاً شما را یاد کسی که قبلاً عاشقش بودید بیندازد.
ما معمولاً از یک الگو پیروی میکنیم و همیشه عاشق یک تیپ خاص از افراد میشویم. بنابراین اگر کسی شما را یاد کسی بیندازد که قبلاً عاشقش بودید، اما در خودآگاهتان ندانید که شما را یاد کسی از گذشتهتان میاندازد، ممکن است در نگاه اول عاشق آن فرد شوید، بدون اینکه بدانید چرا. آنوقت ممکن است فکر کنید که سرنوشتتان بوده که عاشق او شوید