X
تبلیغات
نماشا
رایتل

روان باش که پرندگان چنین اند و گیاهان چنین اند.
چون به درخت رسیدی به تماشا بمان.تماشا تو را به آسمان خواهد برد.
در زمانه ما نگاه کردن نیاموخته اند، و درخت جز آرایش خانه نیست. و هیچ کس گل های حیاط همسایه را باور ندارد. پیوندها گسسته….
کسی در مهتاب راه نمی رود و از پرواز کلاغی هشیار نمی شود،و خدا را کنار نرده ایوان نمی بیند، و ابدیت را در جام آب خوری نمی یابد.
در چشم ها شاخه نیست،در رگ ها آسمان نیست.
در این زمانه درخت ها از مردمان خرم تر اند….
کوه ها از آرزوها بلند ترند….
نی ها از اندیشه ها راست ترند….
برف ها از دل ها سپید ترند…
خرده مگیر…
روزی خواهد رسید که من بروم خانه همسایه را آب پاشی کنم، و تو به کاج همسایه سلام کنی،و سارها بر خوان ما بنشینند، و مردمان مهربان تر از درخت شوند.
اینک رنجه مشو اگر در مغازه ها پای گل ها،بهای آن را می نویسند؛ و خروس ها را پیش از سپیده دم سر می برند؛و اسب ها را به گاری می بندند؛ و خوراک مانده را به گدا می بخشند….. چنین نخواهد ماند.
بر بلندای خود بالا رو و سپیده دم خود را چشم براه باش.
جهان را نوازش کن.
دریچه را بگشا
پیچک را ببین… بر روشنی بپیچ…
از زباله ها رو مگردان که پاره حقیقت است
جوانه بزن؛لبریز شو تا سرشاری ات به هر سو رو کند
صدایی تو را می خواند
روانه شو
سر مشق خودت باش
با چشمان خودت ببین
با یافته خویش زندگی کن
در خود فرو شو تا به دیگران نزدیک شوی
پیک خودت باش؛پیغام خودت را باز گوی
میوه از باغ درون بچین… شاخه ها چنان بارور بینی که سبدها آرزو کنی و زنبیل تو را شاخه ای بس خواهد بود.
میان این روز ابری،من تو را صدا زدم. من تو را میان جهان صدا خواهم کرد و چشم به راه صدایت خواهم ماند،ودر این دره تنهایی تو آب روان باش و زمزمه کن… من خواهم شنید.